محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى
546
مخزن الأدوية ( ط . ج )
فالج و لقوه و استرخا و خدر و امثال اينها و تقويت معده و اشتها و دفع رياح و لزوجات و تفتيح سدد و قولنج و تقويت معده و شهوت طعام و باه و با كندر جهت تنقيه صدر و قصبه ريه و استسقا و يرقان و طحال و تفتيت حصات و عسر البول و انواع رياح و ايلاوس و دفع سموم و با آب خصوصاً آب باران مرطب اعضا و مقوى باه و ضغطه و مدر و منقى قرحه امعا و مثانه و مفتت حصات و رافع عسر البول و بالخاصيت مسكن عطش و مغص و قى نمودن بدان جهت تنقيه معده . * الفم و الحلق * غرغره آن جهت تحليل ورم عضلات جانب حلقوم و لوزتين و تنفيه جراحت كام و زبان و حلقوم و لوزتين و به دستور تحنك بدان و مضمضه بدان با سركه جهت استحكام لثه و رويانيدن گوشت آن و تقويت دندان و جلاى چرك و سفيد كردن آن خصوص كه با انگشت بر دندانها بمالند و در هر ماهى سه چهار مرتبه به عمل آورند و شبه نموده كسى كه آن را مرخى دانسته به اعتبار آنكه شيرينىها همه مرخىاند و وجه شبه آنست كه شيرينى را مطلق اخذ نموده و فى الحقيقت شيرينى با رطوبت مرخى است نه شيرينى با يبوست و عسل حار يابس است بالاتفاق . * العين * اكتحال آن به تنهايى و يا با آب پياز و با نمك اندرانى جهت جلاى بصر و دفع حكه و جرب و دمعه و بياض و نزول آب در آن . * الاذن * قطور آن در گوش با انزروت و نمك سنگ جهت رفع رياح و دوى و قطع مده و رطوبات سايله از آن و تسكين اوجاع بارده آن و ثقل سامعه و به دستور قطور آن با زهره گاو تازه و يا با آب برگ نيم تازه و يا با شير بز و يا لبن نسا و يا با سفيده بيضه مرغ . * الصدر * آشاميدن و لعق غليظ آن با روغن گل جهت سرفه بارد . * الامعا * تحقين بدان با آب بارتنگ جهت قرحه امعا و تحليل اورام آن نافع با تكرار عمل و به تنهايى با حقنهها مقوى عمل آنها . * اعضا التناسل و الرحم * ضماد آن بعد از حمام مكرر باعث تقويت قضيب و عظم آن و حمول آن جهت علل رحم زنان نفساء . * الاورام و البثور و الكلف و غيرها * ضماد آن با آرد گندم جهت تحليل اورام و نضج دماميل و با سركه و نمك جهت تحليل اورام و رفع كلف و با قسط جهت كلف و با نمك جهت رفع آثار ضربه و صدمهاى كه بادنجانى رنگ شده باشد و با عذبه جهت تنقيه اوساخ جروح و بردن گوشت زايد و التيام زخم آنها و با زراوند طويل و آرد كرسنه جهت التيام زخمهاى عميقه مجرب و با زراوند طويل و آرد كرسنه و بادام تلخ و حب المحلب و آرد جو جهت ادرار عرق و با انزروت جهت جلاى قروح و بردن گوشت زايد و با ادويه بهق و برص و كلف دافع آنها و با نوشادر جهت بهق و برص و مطبوخ آن با شبت جهت رفع آثار ضربه و قوبا و طلاى آن با روغن گل جهت قروح شهديه و ساير قروح حادثه از بلغم مالح و جهت تقويت بدن و به تنهايى جهت رفع قمل و صيبان كه به فارسى رشك نامند و بر جسد اموات حافظ آنها است از سرعت فساد و همچنين ماليدن آن بر لحوم و شحوم و غيرها . * السموم * لعوق و يا آشاميدن آن با آب كمون جهت فطر قتال و گزيدن سگ ديوانه و غليظ آن با روغن گل جهت نهش هوام و قى نمودن بدان جهت رفع اذيت افيون خورده و از خواص مجربه آنست كه چون زن با آب شربت ساخته ناشتا بياشامد اگر باعث مغص گردد حامله است و الا فلا و جهت اين امور به تمامى خام جيّد آن و در بعضى اضمده و اطليه و در بعضى مواد تازه خام اندك حاد آن اولى است و بالجمله جهت مبرودين و بلغمى مزاجان و در زمان و فصل و بلد بارد نافع . مضر مخالف اينها و مصدع محرورين و اكثار آن سريع الاستحاله به صفرا و مفسد دماغ حار و مهيج قى و امراض صفراويه و حاره و عطش مفرط ، مصلح آن آب انار ترش و اترج و آب ليمو و فواكه حامضه و ربوب آنها و سركه و گشنيز . مقدار شربت آن : پانزده مثقال . بدل آن : دوشاب انگورى و خرماى جيّد غير مطبوخ . بدان كه عسلى كه مگس آن بر گياه افسنتين و امثال آن نشسته باشد طعم آن تلخ بود و جهت امراض معده و كبد و تفتيح سدد و آنچه بر صعتر نشسته باشد به دستور و به جهت مبرود و مرطوب مزاجان و امراض بلغميه بارده و آنچه بر حاشا نشسته باشد نيز جهت امراض مذكوره و قابض و تفتيح سدد نافع و گفتهاند نوعى عسلى خريفى مىشود كه از بوييدن آن عطسه مىآيد و گفتهاند غشى آورد و عرق سرد و عقل را زايل كند آن را نبايد خورد تدبير كسى كه آن را خورده باشد قى فرمودن و ماهى نمك سود شور خوردن و مكرر قى كردن است تا معده نقاى تام يابد و بعد از آن تفاح مز يعنى ترش شيرين كه سيب ميخوش باشد و امرود تناول نمايند و نيز نوعى از عسل مىباشد كه خواص آن مانند شوكران است استعمال اين نيز جايز نيست به هيچ قسم و دستور طبخ عسل و شراب آن و مثلث آن و ماء العسل در قرابادين كبير مذكور شد و از خوردن عسل ردى و بسيار تند و تيز كه از بوييدن آن عطسه آيد و از خوردن آن حالتى مانند خوردن بزر البنج عارض گردد ، علاج آن تطفيه با اشربه بارده و آب فواكه بارده و العبه مغريه و مانند اينها است . فصل العين مع الشين المعجمه عشبه مغربيه به ضم عين و سكون شين و فتح باى موحده و ها مخفف عشبة النار است زيرا كه اهل اندلس و مغرب آن را عشبة النار نامند به سبب حدت آن و بعضى گويند كه به هندى رس و به رومى